- سخت ملالتش گفتم که ( دورشو ) ولی او از جا نجنبید
در برابرم ایستاد و هردو دستم را گفت . گفتم : ( چه بیشرم ) ولی او از جا نجنبید
لبانش گونه ام را نوازش کرد . لرزیدم و گفتم ( چه گستاخی ) ولی او شرم نکرد .
گلی به مویم زد گفتم : به کار نمی آید .ولی او از جا نجنبید .
حقله گل را از گردنم برداشت و رفت
می گریم و از دلم می پرسم ( چرا او باز نمی گردد )
زيرباران بيا قدم بزنيم
حرف نشنيده اي به هم بزنيم
نو بگوييم و نو بينديشيم
عادت كهنه را به هم بزنيم
و زيرباران كمي بياموزيم
كه بباريم و حرف كم بزنيم
كم بباريم اگرولي همه جا
عالمي را به چهره نم بزنيم
چتررا تا كنيم و خيس شويم
لحظه اي پشت پا به غم بزنيم
سخن از عشق خود به خود زيباست
سخن عاشقانه اي به هم بزنيم
قلم زندگي به دست دل است
زندگي را بيا رقم بزنيم
سالكم قطره ها درانتظار تو اند
زيرباران بيا قدمي بزنيم
مجتبي كاشاني
گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
شاید
عجیب
باشد.
زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست، امتحان ریشه است! ریشه هم هرگز اسیر باد نیست! زندگی چون پیچکیست!
انتهایش میرسد پیش خدا.
يك روزسوراخ كوچكي دريك پيله ظاهرشد .
شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن ازسوراخ
كوچك ايجادشده درپيله نگاه كرد. سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به
نظررسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد .
آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و باقيچي پيله را بازكرد . پروانه
به راحتي ازپيله خارج شد اما بدنيش ضعيف و بالهايش چروك بود آن شخص
بازهم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز
گسترده و محكم شوند وازبدن پروانه محافظت كنند .
هيچ اتفاقي نيفتاد . درواقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز
نتوانست پرواز كند .
چيزي كه آن شخص با همه مهربانيش نمي دانست اين بود كه محدوديت
پيله و تلاش لازم براي خروج ازسوراخ آن راهي بود كه خدا براي ترشح
مايعاتي ازبدن پروانه به بالهايش قرارداده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله
بتواند پروازكند .
سكوت سكوت سكوت سكوت سكوت سكوت ...................................................
.................................................................................................................
..........
. .................... . .
. . .
.
.
نه چون چيز شخصي و براي خود ،
بلكه چون چيزي جهاني ،
چيزي كه سزاوار عشقي است كه يافته ام .
عشق ، رنج سالها برمي تابد و بازمهربان است .
عشق ، رشك نمي برد
عشق ، فخر نمي فروشد
اهل تظاهر نيست
ازخشونت بيزاراست
سود خود نمي جويد .
تحريك نمي كند ، بد خواه نيست
نه از پلشتي
كه ازحقيقت شاد مي شود
همه چيز را تحمل مي كند ،همه چيزرا باوردارد
به همه چيز اميد واراست و همه چيزرا به جان مي خرد
عشق شكست ناپذيراست .
عشق والاترين موهبت زندگي است
عاشق بودن
تجربه تمامي احساسات بيرون عشق ،
واز نو بازگشت به عشق است
عاشق بودن
تحمل رنج و درد
و توانايي غلبه وازياد بردن اين رنج و درد است
عاشق بودن
همان است كه بداني ديگري كامل نيست
بتواني بخش هاي نازيبا را ببيني ولي
بربخش هايي كه دوست مي داري تاكيد كني و
شادمانه هردورابپذيري
به پاساختن ستونهاي استواربربناي احساسات است
ولي جايي نيز براي تغيير بگذار
چون
داشتن احساس يكسان درتمام عمر
جايي براي رشد ،تجربه و آموختن نمي گذارد
عاشق بودن
توانمند بودن در پذيرفتن ايده ها و واقعيت هاي نوست
دانستن آن است كه ديگري نيز آنچه كه بوده باقي نمي ماند
و تغيير آرام آرام او را دگرگون مي كند
عاشق بودن
بخشيدن تا سرحد فقراست
والاترين هديه ها بين دوستان
اعتماد است و درك متقابل
ايندو ارمغان عشق اند .
عشق ايثار چيزي بيش از تمامي خود است
تنها درطلب لبخندي كوچك
عاشق بودن
ديدن نه تنها با چشم كه با دل است
پرورش بينشي درژرفاي احساس خود و ديگري است
داشتن دركي نيكو از پيوند ميان دو انسان است
عاشق بودن
فدا كردن خود به تمامي است
آماده تا بگويي :
اينك من و
دوستت دارم بسيار بسيار
نداي تمامي وجودم ،
نه اينكه هردم به رنگي درآيي و هرروز
نوايي دگر سازكني تا پذيرفته شوي
بلكه چنان تغيير كني تا نور خوبيها ظلمت كمبود هايت را بپوشاند .
(ريچيز)
چرا چراغ خاموش شد ؟
من با جامه ام سایه برآن افکندم تا از گزند باد درامانش دارم پس چراغ خاموش شد .
چرا گل پژمرد ؟
من آنرا با عشقی نگران به دلم فشردم پس گل پژمرد.
چرا رود خشکید ؟
من برآن سدی بستم تا ازآن من باشد پس رود خشکید.
چرا چنگ گسست ؟
کوشیدم تا آهنگی را که او یارای آن نداشت برآن بنوازم پس چنگ گسست .
عشق يك گل كمياب است
فقط هنگامي اتفاق مي افتد كه ترس وجود نداشته باشد و نه قبل از آن .
درعشق هاي شما ترس هميشه وجود دارد . مرد از زن مي ترسد و زن از شوهر ، عشاق
مي ترسند . پس اين عشق نيست . بلكه تركيبي از دو انسان ترسو ست كه به يكديگر
وابسته اند همواره درحال نزاع ، استثماريكديگر ، سو، استفاده ازهم و به سلطه گرفتن ،
كنترل كردن و به مالكيت درآوردن يكديگر هستند كه البته اين عشق نيست .
زندگي زماني معنا دارد كه با خطر همراه باشد
هيچ راه ديگري براي زندگي وجود ندارد
فقط با عبور از خطرها است كه زندگي به بلوغ و رشد مي رسد و انسان محتاج است
كه ماجرا جو باشد
انسان موجودي متناقض نماست . او كوچكترين ذره آگاهي است .
يك اتم ، بسيارهم اتمي ، و بااين وجود او وسعتي را شامل است .
فلك به تمامي دراو جاي گرفته است .

هرفردي يك آزادي است يك آزادي ناشناخته آزادي يي غيرقابل پيش بيني و غيرقابل انتظار
شخص بايد درآگاهي و ادراك زندگي كند .
درهستي ريزترين پركاه همانقدرمهم و زيباست كه بزرگترين ستاره . هيچ
سلسه مراتبي دركارنيست .
هيچ كس بالاترنيست ، هيچ كس پايين تر نيست .
بزرگترين معجزه جهان آن است كه توهستي ، من هستم .
بودن بزرگترين معجزه است و مكاشفه درهاي اين معجزه بزرگ را برويت مي گشايد .
يك داستان كوتاه
چند سال قبل ارتش مي خواست تعداد دفعات شليك توپها را بيشتر كند . او به ميدان رفت و متوجه شد كه
سربازها در انتهاي توپها مي ايستند و هر بار كه خواهند شليك كنند ، حدود سه دقيقه معطل مي شوند .
وقتي كه علت را از آنها پرسيد ، سربازان جواب دادند كه آنها طبق دستورالعمل جزوه اي كه ارتش به آنها
داده است ، عمل مي كنند . مشاور، همه جزوه را خواند و رد دستورالعمل ها را تا نخستين دستورالعمل كه
در جنگ داخلي آمريكا صادرشده بود ، دنبال كرد . درآن دستورالعمل از سربازان خواسته شده بود چند قدم
از توپ فاصله بگيرند تا هنگامي كه شليك مي شود ، آنها بتوانند سراسبهايي كه توپ را مي كشيدند ، محكم نگه دارند ، وگرنه اسبها از جا مي پريدند و باعث مي شدند كه توپ ها جا به چا شوند و گلوله هاي آنها به هدف نخورند .
مرد از تصوير ديدن آدم هايي كه افسار اسب هايي را نگه مي داشتند كه ديگر حضور خارجي نداشتند ، خنده اش گرفت . زيرا به خاطر پيشرفت در سيستم ها ديگر اسبي نبود . موقعي كه سربازها متوجه اين مسئله شدند ، روش خود را تغيير دادند . ولي بسياري از ما همچنان به روشهاي مشابهي دست مي زنيم بي آن كه تشخيص بدهيم كه داريم اشتباه مي كنيم .

آن زمان كه آفتاب روز
آروامش شب را در هم مي شكند
در مه صبحگاهي بال بگشا ، و روزي نو را به هماوردي فرا خوان ،
آگاهي تازه اي از بودن !
دست جهان را در دستهايت بفشر
و گل لبخند برلبانت بنشان ،
چه با شكوه است زنده بودن
پيش از آنكه مرگ بردر بكوبد
هرآنچه داري تقسيم كن !
آيا مي تواني ترانه اي زيبا بخواني ؟ بخوان و آن را تقسيم كن
آيا مي تواني تصويري را نقاشي كني ؟ نقاشي كن و آن را تقسيم كن
هر آنچه در كف داري ...
و هرگز كسي را نديده ام كه چيزي براي تقسيم كردن نداشته باشد
تو خود را لحظه به لحظه خلق مي كني تو به صورت جوهري ثابت به دنيا نيامدي
بلكه به صورت قوه اي نا محدود به دنيا آمدي ،
تو دانه به دنيا آمدي نه درخت ، تو باز به دنيا آمدي نه بسته
اين گشودگي محشر است .
تو مجبوري هر لحظه مجبوري هر لحظه انتخاب كني كه مي خواهي چه كسي باشي .
تصميم تو سرنوشت توست .